بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
23
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
[ داستان شمارهء ] : 15 ناخدا ابو زهر برختى حكايتى را كه از خالوى خود ابن انشرتوا « 1 » شنيده بود براى من چنين نقل كرد : خالوى من از پدر خود شنيده است كه او گفته بود : من در كشتى بزرگى كه متعلق به خود من بود مسافرت مىكردم و به طرف جزيرهء فنصور مىرفتم جريان باد ما را به خليج كوچكى برد و ناگزير شديم در آن نقطه 33 شبانهروز توقف كنيم ، در آنجا هوا راكد بود و باد از هيچ سو نمىوزيد و ما در سطح درياى آرام و ساكت قرار گرفتيم ، در آن نقطه دستگاه عمقياب ما به كف دريا كه هزار ذراع عمق آن بود نمىرسيد جريان ملايم دريا بدون آنكه احساس كنيم كشتى را به ميان جزيرههائى راند و به يكى از آن جزاير نزديك شديم . در ساحل جزيره زنهائى را ديديم كه درون دريا مشغول شناورى و بازى بودند در حال نزديك شدن به آنها اشارات دوستانهاى به آنها مىنموديم اما همين كه كشتى ما به آنها نزديك شد تماما به داخل جزيره فرار كردند . پس از لحظهاى يك عده مرد و زن از سوى جزيره به طرف ما آمدند . اين مردم به نظر خيلى زيرك و عاقل مىنمودند ولى ما زبان آنها را به هيچوجه نمىفهميديم و مقصود خود را با اشاره به آنان مىفهمانديم . آنها هم با اشاره به ما جواب مىدادند . از آنها خواهش كرديم اگر غذايى دارند به ما بفروشند ، جواب دادند داريم آنگاه رفته و مقدار زيادى برنج و مرغ و گوسفند و عسل و روغن و انواع ديگر
--> ( 1 ) - انشرتوا كلمهايست كه يكى از زنهاى جزيرهء زنان بر زبان آورد و معنى آن ( چه كارى مىتوانم بكنم ) است اين كلمه براى آن زن علم شد و فرزند او به ( ابن انشرتوا ) مشهور گشت .